تبلیغات
خاطرات ی نوجوون شرور - راهیان نور.قسمت اول

خاطرات ی نوجوون شرور

راهیان نور.قسمت اول


 این داستان:راهیان نور
 
چون خیللی طولانی شدقسمت قسمت میزارم

پیشنهادمیکنم بخونین مخصوصاکسایی که قسمتشون نشده خودشن برن اون مناطقوببینن 

روضه هاوداستانا تکون دهنده ای که شنیدم جاهایی که رفتیمو موبه مونوشتم ان شالله فیض ببرین



 صب مامان ڪـہ نبودابجی خواب بودبیدارش ڪردم خداـ؋ـظی ڪردم بوسش ڪردم 

 دیدم باچشای بستـہ باصدای خواب الودش گـ؋ ابجی...

جونم  عزیزم؟

بوووع س.

ر؋ـتم جلوبوسم ڪردبعدبازمن بوسش ڪردم خخخ بابام گـ؋ هروخ روبوسیتون تموم شدبیابریم جانمونی.

با بابار؋ـتیم مدرسـہ اونجابا باباام روبوسی ڪردم خداـ؋ـظی ڪردم بایـہ مینی بوس ر؋ـتیم دورمیدون شهرڪـہ انگارهمـہ دانش اموزای شهراونجابودن.اتوبوس مارومعلوم ڪردن.

اتوبوسمون صولتی بووووووودخخ.

دورمیدون دوستامم ڪـہ تیزهوشان بودنودیدم یڪی یڪی میپریدن بغلموڪلی  انرژی گر؋ـتم.

سواراتوبوس صولتیمون شدیم.باـ؋ـاطی یڪم صمیمی بودم ولی انتخاب بچـہ های گروہ ڪار؋ـاطی بود.منوڪنارنجمـہ نشوند(اون نجمـہ ای ڪـہ گـ؋ـتم دوستمـہ تویـہ ڪلاسیم نـہ هااین یڪی دیگـہ س)

بچـہ های دیگـہ ام 5.6تاشون ڪـہ توڪلاسمونن شرن مث خودم یڪم ڪـہ گذشت و ؋ـهمیدن ڪـہ منم بـہ قول خودشون باحالم و شیطون وشلوغ ڪارمنم اوردن توجمعشون واینجوریاشدکلی دوست جدیدپیداکردم.

(من خراسانم دیگه)دورترین شهرایران نسبت بـہ خوزستانواون مناطق ڪلن شهرماس 36ساعت راهـہ تااونجا.پدرمون دراومد.

اولین منطقـہ ای  ڪـہ ر؋ـتیم عملیات ؋ـتح المبین بودیڪم باتانڪ مانڪاعڪس گر؋ـتیمو


بابای ساجدہ راوی ڪاروان بودخودش جانبازشیمیاییـہ ر؋ بالامنبراومدپایین بازیڪی دیگـہ ر؋ ماام چیڪ و چیڪ عرق میریختیم ازگرماهممون ڪسل شدہ بودیم ناهارخوردیموبعدش ر؋ـتیم شیارالمهدی یاهمون شلیڪا.


داستان جالب ڪـہ ازونجابرامون گـ؋ـتن 

همین چنوقت پیش یڪی ازدانش اموزای شهرخودمون میادتوهمین شیاریهویـہ لالـہ زردمیبینـہ 

 یـہ پروانـہ ام بودہ ڪـہ هی دورلالـہ میچرخیدہ هی میومدہ روشونـہ این.

این میرہ لالـہ رومیڪنـہ بعدیـہ پلاڪوچن تااستخون میبینـہ 

ڪـہ بعدمیـ؋ـهمن یـہ شهیداونجابودہ و خودشوبـہ این نشون دادہ و جالب تراینڪـہ 

اسم دخترہ ام پروانـہ بوده.

جالبـہ نه؟

خلاصـہ ر؋ـتیم  توماشینوداشتیم ذوب میشدیم ازگرما.

مقصدبعدی امامزادہ دانیال بودڪـہ قبلش چادردوتاابچـہ هاڪی اتوبوس مایڪی اتوبوس دیگـہ باهم عوض شدہ بودتوامامزادهمودیدن اینگـ؋ـت چادرم عوض شدہ اون گـ؋ عـہ چادرمنم بایڪی عوض شدہ بعد؋ـهمیدن چادراشون باهم عوض شدہ خخخخ 

 شب رسیدیم پادگان حمیدیه.

هراتوبوس یـہ اتاق پرتخت بود


منونجی و ؋ـاطی ر؋ـتیم تختای طبقـہ بالا لباسمونوعوض ڪردیمور؋ـتیم وضو.

دست راستموڪـہ شستم اب قط شد بعددوبارہ اومدوازاول بازوضوگر؋ـتم ر؋ـتیم نمازجماعت.

اونجایڪی ازراویامون داش حر؋ میزدیـہ سوتی داغون داد ماردیـ؋ اول نشستـہ بودیم ر؋ـتیم زیرچادرامون ڪرڪرخندہ داشتیم میترڪیدیم خیلی بدبودسوتیش.

بعددرحین سخنرانی یڪی ازسربازای همونجااومدبهش گـ؋ـتن یـہ بنرنصب ڪنـہ 
.
جوراب پاش نبوداین پاهاشم انقدڪثیـ؋ بودسیاـہ میزدحال هممون بدشد(خوبگوبـہ پاهای اون بدبخ چیڪاردارین شماخخخ).

بعدشام خوردیم.شام ؋ـلاـ؋ـل بود؋ـڪ ڪنم.بعدشام ر؋ـتم حموم.

حمومش یـہ ؋ـضایی مثـہ دسشویی بودبااین تـ؋ـاوت ڪـہ شلنگ دسشویی روزمین بودمال حموم بایـہ میخ ازدیواروصل بود.

ـ؋ـڪ ڪن  شلنگ اب بوددوش حموم.

سربازای بدخ ینی همیشـہ اینجامیومدن حموم؟

توصـ؋ حموم بودیم یهویڪی ازبچـہ هاحولشوپیچیددورش جیغ میزدازحموم پریدبیرون گـ؋ـتیم چیشدہ گـ؋ مارمولڪـہ توحموم ماام الـ؋ـرار.

ولی خب درڪل مجبوربودیم همینجابریم حموم.من ر؋ـتم حموم ابش یخخخخ ڪم موندہ بودقندیل ببندم زیراب خخخ.

بـہ هربدبختی ای بودراومدم ر؋ـتم خوابگادوستام مدرسـہ دیگم یڪم گـ؋ـتیم خندیدیم یڪی اومدگـ؋ بدوخوابگاهـہ شماخاموشی زدن منم بدوبدور؋ـتم دمپاییم لژداش باڪلـہ اـ؋ـتادم زانوهام شدیدسوخت ولی نگانڪردم ر؋ـتم توخوابگامون خاموشی بودولی هیشڪس خواب نبودهمـہ گوشیاشونوبالاسرشون گر؋ـتـہ بودن عینـہ ڪرم شب تاب هرڪی ازخودش یـہ نورداش خخ .

ر؋ـتم بالای تخت ؋ـاطی ڪـہ داش رمان میخودنجمـہ بیداربودگـ؋ ڪجابودی توگوشیشوگر؋ـتم چراغ قوہ زدم شلوارمودادم بالادیدیم زانوهام همینجوری خون میاد.

نجـمہ طـ؋ـلی ترسیددعوام میڪردمیگـ؋ چیڪاڪردی باخودت 

منم ذوق میڪردم نگرانم شدہ روم حساس شدہ خخخ

 دیوانـہ ایم مادخترا.

ر؋ـتم بـہ معاونمون گـ؋ـتم پانسمان یاچسب زخم دارین خوابش میومدسگ شدہ بودگـ؋ نخیرنداریم بانجمـہ زخمموبستیم 

خواستیم بخوابیم ڪـہ ڪولربالاسرمون خراب بودهی خاموش روشن میشدصدای تراڪتورم میدادتررررررترررررررترر

دیدیم خابمون نمیاد سـہ تایی منو؋ـاطیونجمـہ موهامونوبازڪردیم ازبالای تختااویزون میشدیم بچـہ هارومیترسوندیم انقدحال میداد.

 بهارو؋ـاطی.س ڪنارهم درازڪشیدہ بودن سرشون توگوشی بودمنونجمـہ ازبالاڪلـہ هامون روتخت اینااویزن ڪردیم

 ایناام نـ؋ـهمیدن یـہ یـہ ربع همینجوری عینـہ خـ؋ـاش اویزون بودیم یوبهاردیدبدخ نزدیڪ بودسڪتـہ ڪنـہ 

حالاخندشم گر؋ـتـہ بودبعد؋ـاطیم دیدر؋ بغل بهارخخخ خوب ڪـہ خندیدیم گـ؋ ازڪی اینجایین؟

گـ؋ـتم یـہ یـہ ربعی میشـہ خخخخ انقدخندیدیم بعدمنونجی دیدیم خوابمون نمیادمن ر؋ـتم ڪنارنجی درازڪشیدم  حر؋ میزدیم.

 یڪم ڪـہ حر؋ زدیم من چرتم گر؋ـتـہ بود هی وسط حر؋ـادوتامون میخوابیدیم پاشدم ر؋ـتم روتخت خودم خوابیدم.

من پتونبردہ بودم یـہ باـ؋ـت رومانتویی بردہ بودم شب همونوانداختم روم بچـہ هاتڪ توڪ پتواوردہ بودن بعدگفتن سردہ  پتوبندازین روتون

 گـ؋ـتیم اـہ خانوم ایناپتوهاس سربازاس ڪثیـ؋ــہ

 نصـ؋ شب یخ زدیم همین پتوهای سربازاروسش دعوامیڪردم خخخخ. 

این داستان ادامه دارد.........


♥ شنبه 1 آبان 1395 ساعت 03:33 ب.ظ توسط :) نظرات()